
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق ، آن شب مست مستش کرده بود...
فارغ ز جام الستش کرده بود...
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت : یا رب،از چه خوارم کرده ای..
بر صلیب عشق دارم کرده ای..
خسته ام زین عشق،دل خونم مکن
من که مجنونم،تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو...من نیستم
گفت : ای دیوانه! لیلایت منم
در رگت پنهان و پیدایت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
برچسب: خدا, نویسنده: شاهین تاريخ: پنجشنبه 29 خرداد 1393 ساعت: 1:05

خودت را دوست داشته باش!
برای خودت دعا کن که آرام باشی
وقتی توفان می آید تو همچنان آرام باشی
تا توفان از آرامش تو آرام بگیرد.
برای خودت دعا کن
تا صبور باشی؛
آنقدر صبور باشی تا بالاخره ابرهای سیاه آسمان
کنار بروند و خورشید دوباره بتابد.
برای خودت دعا کن تا خورشید را بهتر بشناسی.
بتوانی هم صحبتش باشی و صبح ها برایش نان تازه بگیری.
برای خودت دعا کن که سر سفره ی خورشید بنشینی و چای آسمانی بنوشی.
برای خودت دعا کن تا همه ی شب هایت ماه داشته باشد؛
چون در تاریکی محض راه رفتن خیلی خطرناک است.
ماه چراغ کوچکی است که روشن شده تا جلوی پایت را ببینی.
برای خودت دعا کن تا همیشه جلوی پایت را ببینی؛ آخر راهی را که
باید بروی خیلی طولانی است. خیلی چاله چوله دارد؛ دام های زیادی
در آن پهن شده است و باریکه های خطرناکی دارد؛ پر از گردنه های حیران
و سنگلاخ های برف گیر است.
برای خودت دعا کن تا پاهایت خسته نشوند و بتوانی راه بیایی
چون هر جای راه بایستی مرده ای و مرگی که شکل نفس نکشیدن,
به سراغ آدم بیاید، خیلی دردناک است.
هیچ وقت خودت را به مردن نزن.
برای خودت دعا کن
که زنده بمانی .
زنده ماندن چند راه حل ساده دارد!
برای اینکه زنده بمانی نباید بگذاری که هیچ وقت
بیشتر از چیزی که نیاز داری بخواهی.
باید همیشه با خدا در تماس باشی تا به تو بیداری بدهد.
بیداری هایی آمیخته با روشنایی ، صدا ، نور ، حرکت.
تو باید از خداوند شادمانی طلب کنی.همیشه سهمت را بخواه.
و بیشتر از آن چه که به تو شادمانی ارزانی می شود در دنیا شادمانی
بیافرین تا دیگران هم سهمشان را بگیرند.
برای اینکه زنده بمانی باید درست نفس بکشی و
نگذاری هیچ چیز ی سینه ات را آلوده کند.
برای اینکه زنده بمانی باید حواست به قلبت باشد.
هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها
بخواه قلبت را معاینه کنند . دریچه هایش را، ورودی ها و خروجی هایش را
و ببینند به اندازه ی کافی ذخیره شادمانی در قلبت داری یا نه!!
اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام می شود باید بروی پشت
پنجره وبه آسمان نگاه کنی . آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن .........
تا بالاخره خداوند از آنجا رد بشود؛
آن وقت صدایش کن؛
به نام صدایش کن؛
او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند و از تو می پرسد که چه می خواهی؟؟!
تو صریح و ساده و رک بگو.
هر چیزی که می خواهی از خدا بخواه.
خدا هیچ چیز خوبی را از تو دریغ نمی کند.
شادمان باش او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می کند
که زنده بمانی . از او کمک بگیر. از او بخواه به تو نفس,
پشمک ، چرخ و فلک ، قدم زدن ، کوه ، سنگ ،
دریا ، شعر ، درخت ، تاب ، بستنی ، سجاده ،
اشک، حوض، شنا ،راه ، توپ ، دوچرخه ،
دست ، آلبالو ، لبخند ، دویدن
و عشق....و عشق,بدهد.
آن وقت قدر همه ی اینها را بدان و آن قدر زندگیت را ادامه بده
که زندگی از این که
تو زنده هستی به خودش ببالد!
دیگران را فراموش نکن..برای خودت دعا کن !!!
برچسب: دوست داشته باش, نویسنده: شاهین تاريخ: پنجشنبه 29 خرداد 1393 ساعت: 0:07

لبخند بزن؛
برآمدگی های گونه هایت توان آن را دارد که امید رفته را باز گرداند
تجربه ثابت کرده است که
گاهی
قوسی کوچک می تواند معماری بنایی را تغییر دهد...
برچسب: لبخند, نویسنده: شاهین تاريخ: يکشنبه 25 خرداد 1393 ساعت: 23:05

اگر خداوند را میخواهید بجویید
در زمین و آسمان نجوییدکه پیدا نمیشود
چون خود رحمانش فرمودند:
زمین و آسمان وسعت مرا ندارند
دل مومن جایگاه من است...
برچسب: خدا, نویسنده: شاهین تاريخ: چهارشنبه 28 خرداد 1393 ساعت: 1:51

زن زيبـاســت ...
چه آن زمان که از فرط خستگي چهره اش در هم است...
چه آن زمان که خود را مي آرايد از پس همه خستگيهايش..
چه آن زمان که فرياد مي زند بر سرت و تو
فقط حرکت زيباي لبهايش را مبيني...
چه آن زمان که کودکي جانش را به لبانش رسانده
و دست بر پيشاني زده و لبخند مي زند...
... ...
زن زيباست...
آن زماني که خسته از همه تُهمتها
و نابرابريها باز فراموشش نمي شود؛
مادر است، همسر است،
راحت جان است ...
زن زيباست ...
زماني که لطافت جسم و روحش را توأمان درک کردي ...
زماني که خراميدنش را بين بازوانت فهميدي ...
زماني که نداشته هاي خودت را به حساب ضعفش نگذاشتي ...
آري زن زيبـــــاست......
برچسب: نویسنده: شاهین تاريخ: جمعه 23 خرداد 1393 ساعت: 2:07
این شعر توسط دختر جوانی دریکی از بیمارستان های نیویورک که مبتلا به سرطان می باشد و شش ماه دیگر دنیا را ترک خواهد نمود سروده شده است:
SLOW DANCE (رقص آرام)

Have you ever watched kids
آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید
On a merry-go-round?
درحالی که به بازی “چرخ چرخ” مشغولند؟
Or listened to the rain
و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،
Slapping on the ground?
آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟
Ever followed a butterfly’s erratic flight?
تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟
Or gazed at the sun into the fading night?
یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟
You better slow down.
کمی آرام تر حرکت کنید
Don’t dance so fast.
اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید
Time is short.
زمان کوتاه است
The music won’t last
موسیقی بزودی پایان خواهد یافت
Do you run through each day On the fly?
آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟
When you ask How are you?
آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است
Do you hear the reply?
آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟
When the day is done
هنگامی که روز به پایان می رسد
Do you lie in your bed
آیا در رختخواب خود دراز می کشید
With the next hundred chores
و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره
?Ruing through your hea
در کله شما رژه روند؟
You’d better slow down
سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید.
Don’t dance so fast
اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید
Time is short
زمان کوتاه است
The music won’t last
موسیقی دیری نخواهد پائید
Ever told your child,
آیا تا بحال به کودک خود گفته اید
We’ll do it tomorrow?
“فردا این کار را خواهیم کرد”
And in your haste
و آنچنان شتابان بوده اید
Not see his sorrow?
که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟
Ever lost touch
تا بحال آیا بدون تاثری
Let a good friendship die
اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد،
Cause you never had time
فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟
or call and say,’Hi
آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟
You’d better slow down.
حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید
Don’t dance so fast
اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید
Time is short
زمان کوتاه است.
The music won’t last
موسیقی دیری نخواهد پایید.
When you run so fast to get somewhere
آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،
You miss half the fun of getting there
نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.
When you worry and hurry through your day
آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله به سر می رسانید،
It is like an unopened gift Thrown away...
گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید
Life is not a race
زندگی که یک مسابقه دو نیست!
Do take it slower
کمی آرام گیرید
Hear the music
به موسیقی گوش بسپارید،
Before the song is over
پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.
برچسب: نویسنده: شاهین تاريخ: شنبه 24 خرداد 1393 ساعت: 1:40

جاده های هموار و بی دست انداز راننده های ماهر و ورزیده درست نمی کنند.
دریاهای آرام و بی موج هرگز ملوانان کارکشته تربیت نمی کنند.
آسمان های پاک و شفاف خلبان های ورزیده نمی سازند.
زندگی بدون مشکلات هم هرگز انسان های جسور و آبدیده بیرون نمی دهد.
به اندازه کافی برای قبول سختی های زندگی قوی باش!
از زندگی سوال نکن چرا من؟ به جای آن بگو منو امتحان کن!
یک زندگی پر چالش و سخت،
اما...
پیروز و برنده داشته باش!
برچسب: نویسنده: شاهین تاريخ: جمعه 23 خرداد 1393 ساعت: 2:15

من بعد از تو متولد شدم...
من زنم
همان حوایی که تو را از بهشت برین
آواره ی این کویر اضطراب کرد...
من همان کینه ی کهنه ی هزاران ساله ام...
گرچه هنوز هم خام فریب های زنانه ام
می شوی
وقتی یک جوری به شال قرمزم زل می زنی ...
می دانی قرمز رنگ قشنگیست؟؟
وقتی به خودت اجازه دادی و پاکی ام را فدای هوس هایت کردی
باز هم سکوت می کنم
نمی دانم چه مرگم می شود که فریاد نمی زنم
تو خیلی وقتها خیلی چیزها را نمی بینی...
شرم چشمانم....
و سرخی گونه هایم را وقتی کلمات
پاستوریزه نشده ات را روانه ی من می کنی می بینی؟
تو از چشمانم فقط مقدار زیبایی اش را می بینی ...
غمش را ...
حرفش را...
نادیده می گیری
تو همیشه پاک تر از من بودی
و من می شوم بلای آخر الزمان...
من عصیان می کنم
فقط یاد گرفتی مرا سرزنش کنی که چرا فاطمه (س) نیستم ؟
به من بگو تو چقدر علی (ع) شدی؟؟!!
من در عصیان فروغ غرق می شوم
و تو بی شرمانه می گذری
من دلم را باتو لای همان گل های سرخی
که نمی دانم برای چند نفر بردی جا می گذارم ...
من دلم را توی چشمانت جا می گذارم
وتو راحت می روی ...
روحم زن می شود و تو مرا جا می گذاری...
من می آفرینم ...
من با درد می آفرینم و با یک لبخند کودکم عاشق می شوم ...
من زن می شوم...
من مادر می شوم ...
من زیبا می شوم ...
من احساس می کنم ...
شعر می گویم ...
من عجیبم ...
اشک می ریزم...
من فال های حافظ را اگر اسم تو نباشد باور نمی کنم...
من اگر عاشق شوم ، نمی توانم ...
تو اگر عاشق نشوی هم می توانی...
من اگر بی وفا شوم خائنم و تو ...مردی فقط ...
مرد ...
این کلمه ی سه حرفی
عجیب برایم سخت می شود گاهی اوقات...
اگر نخواهمت ...باز هم سایه ات را برای مصلحت می خواهم ...
مصلحتی که مردان قانون نویس تعیین
می کرده اند...
من، دختر حوا...
یاد گرفته ام عریانی دلم را لااقل،
بگذارم برای کسی که با دستانش می بخشد ،
و با چشمانش می گوید...
من دختر همان حوایم...
هنوز هم سیب می چینم...
و تو هنوز آدم نشدی...
من بعد از تو آمدم ...
نمی خواهم دوم باشم ولی ...
اول هم نمی خواهم باشم...
سایه ی تو هم نیستم ...
من می خواهم زن باشم شانه به شانه ی تو...
برچسب: نویسنده: شاهین تاريخ: شنبه 24 خرداد 1393 ساعت: 1:22

گیریـم تـا آخـر عمـر تنـها بمـانی و شـریکی بـرای زنـدگیت پیـدا نکنـی ؛
تحمـل ایـن موضـوع ، بسیـار آسان تـر از آنسـت کـه
شـب و روز با کســی سـر و کـار داشتـه بـاشی ، کـه حتـی
یکـی از هـزاران حـرف تـو را نمی فهـمد ...
برچسب: نویسنده: شاهین تاريخ: شنبه 24 خرداد 1393 ساعت: 1:26

من دلواپس انسانم،
آن که هست، می بینمش، ناشناس عبور می کنم از کنار چشمانش و می دانم که پر آشوب است خاطرش!
من دلواپس انسانم، آنکه خسته می خوابد، خسته بر می خیزد، خسته می گرید، خسته می خندد و خسته محکوم می شود! در اندیشه ی بام است و سفره ای برای شام و دلآشوب فردای پر ابهام!
من دلواپس انسانم!
شانه های نحیفش! که فیلسوفان بر آن فلسفه بار کردند و فقیهان حکم! بی آن که بدانند سرما را که سوز دارد و تگرگ را که زخم می زند!
من دلواپس انسانم!
بی آن که بدانم سیاه است یا سفید؛ اهل کدامین قبیله است و به کدامین قبله نماز می گذارد و بر کدامین سجاده می ایستد! ...
من دلواپس انسانم....
برچسب: نویسنده: شاهین تاريخ: چهارشنبه 14 خرداد 1393 ساعت: 2:11
مرد از زن خیلی تنهاتره!
مرد لاک به ناخوناش نمیزنه که هروقت دلش یه جوری شد،دستشو باز کنه و ناخوناشو نگاه کنه و ته دلش از خودش خوشش بیاد!
مرد موهاش بلند نیست که توی بی کَکسی کوتاهش کنه و اینجوری لج کنه با همۀ دنیا!
مرد نمیتونه وقتی دلش گرفت زنگ بزنه به دوستش و گریه کنه و خالی شه!
مرد حتی دردهاشو اشک که نه،یه اخـمِ خشن میکنه و میچسبونه به پیشونیش!
یه وقتایی ، یه جاهایی ، به یه کسایی باید گفت :
"میـــــــــــــم ... مثلِ مـــــرد!"

برچسب: مرددددددددد, نویسنده: شاهین تاريخ: چهارشنبه 14 خرداد 1393 ساعت: 2:15

بابت هر شبی که بی شکر سر بر بالین گذاشتم؛
بابت هر صبحی که بی سلام به تو آغاز کردم؛
بابت لحظات شادی که به یادت نبودم؛
بابت هر گره که به دست تو باز شد و من به شانس نسبتش دادم؛
بابت هر گره که به دستم کور شد و مقصر را تو دانستم؛
مرا ببخش ...
برای زیارت خدا لازم نیست
حتما به مساجد، زیارتگاهها وسرزمین وحی برویم
خدا را می توان در شاد کردن چشمان گریان کودکی فقیر
درخیابان و هر جای دیگری زیارت کرد ...
برچسب: زیارت خدااااااااااااااااا, نویسنده: شاهین تاريخ: شنبه 24 خرداد 1393 ساعت: 1:28

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شدو برمی گشت !
پرسیدند :چه می کنی ؟
پاسخ داد : دوستم در خطر است.در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم …
گفتند :
حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است
و این آب فایده ای ندارد
گفت :
…شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ،
اما آن هنگام که خداوند می پرسد :
زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟
پاسخ میدم :
هر آنچه از من بر می آمد !!!!!

شادی هنگامی وارد زندگی ما می شود
که ما دست از شکایت درباره ی مشکلاتمان برداریم
و به برکات زندگیمان بنگریم و بگوییم:
“خداوندا تو را به خاطر مشکلاتی که در زندگی ندارم، شکر می کنم.”
هیچ کس خوشحال به دنیا نیومده…
اما هممون با توانایی خلق شادی به دنیا اومدیم...
امیدوارم همیشه شاد باشید.
برچسب: خدایااااااااااااااااااااااا شکرت, نویسنده: شاهین تاريخ: چهارشنبه 14 خرداد 1393 ساعت: 17:35

بخش سوم :
روایت حسن از سلول شش، بند سه، کمیتهٔ مشترک ضد خرابکاری:
روزی که مرضیه را به سلول کنار سلول ما آوردند، من هنوز بازجوئیم تمام نشده بود. شلاق زیادی خورده بودم. و پایم پانسمانی بود. علت لو رفتن گروه را نمی دانستم. اما کم کم متوجه شدم که همهٔ کسانی را که من می شناخته ام و مرتبط با گروه بوده اند دستگیر کرده اند.
مرضیه ساده ترین سمپات این تشکیلات بود. من حتی از این که مصطفی توانسته بود او را جذب جریانات سیاسی کند، تعجب می کردم. بخصوص با آن آشنایی مضحک خیابانی. می توانستم بفهمم که قضیه بیشتر یک حالت عاطفی دارد. چند بار هم به مصطفی گفته بودم " مواظب باش " و او گفته بود " مواظبم "
خیلی دلم می خواست از مرضیه علت دستگیری اش را بپرسم. اما وضعیت بند طوری بود که نمی توانستیم از این سلول به آن سلول حرف بزنیم. حتی اگر کسی قرآن یا آوازی را با صدای بلند می خواند، تنبیه می شد. چند بار از این طریق اطلاعات رد و بدل شده بود و نگهبان ها سخت مراقب بودند. در سلول کوچکم که یک و نیم متر عرض و دو متر طول داشت، سه زندانی دیگر هم بودند که پای هر سه پانسمانی بود و از شکنجهٔ زیاد نمی توانستند روی پاهایشان راه بروند و هر چهار نفر نشسته، نشسته خود را روی زمین می کشیدیم. نگهبان ها چهار ساعت یک بار عوض می شدند و هر کدام یک بار در سلول را باز می کردند تا به دستشویی برویم. بعضی ها از آن سوی بند شروع می کردند، بعضی ها از این سمت. این است که گاهی بین دو بار دستشویی رفتن یک سلول، هشت ساعت فاصله می افتاد. و تقریباً همه از دلهرهٔ بازجوئی هایی که پس می دادیم، دچار اسهال شده بودیم. یکی از ما که پیرتر از بقیه بود، اسهال خونی گرفته بود. اما جرأت این که در بزنیم و از نگهبان های بد اخلاق و وحشی بخواهیم که یک بار فوق العاده اجازهٔ دستشویی رفتن به پیرمرد را بدهند، نداشتیم. راستش یک بار این کار را کردیم. و هر چهارنفر وسط بند شلاق خوردیم. چون با صدای بلند در زده بودیم.
مرضیه اما این حرف ها حالیش نبود. از همان لحظهٔ اولی که او را به سلول انداختند و من فهمیدم کتک مفصلی هم خورده است، شروع کرد از نگهبان ها مصطفی را خواستن.
نگهبان اول که زندانیان اسم او را حسن انگلیسی گذاشته بودند، سرش داد کشید که " خفه شو! بلند حرف نزن. " اما مرضیه گفت " من مصطفی رو باید ببینم " و او مرضیه را بیرون کشید و با کشیده و لگد به جانش افتاد. و مرضیه از رو نرفت و مدام حرف خودش را تکرار کرد.
نگهبان بعدی او را پیش بازجویش برد و وقتی که برگشت، نشسته نشسته خود را روی زمین می کشید. اما به محض این که به سلول برگشت با صدایی گریه دار و بلند مصطفی را صدا کرد. هرچه فکر کردم یک طوری به او بفهمانم که موقعیت این جا را درک کند، طرحی به نظرم نرسید.
دلم می خواست می شد به او بگویم نگهبان ها نه عشق ترا به مصطفی می فهمند و نه تصمیم گیرندهٔ اصلی هستند. مصطفی برای آن ها یک زندانی زیر بازجویی است که هنوز اطلاعاتش تخلیه نشده و مرضیه یک زندانی دیگر. و این دو از نظر آن ها تحت هیچ شرایطی نمی باید با هم روبرو شوند. او حتی نمی فهمید که دهها چریک بسیار مهم در همین بند و همین سلول ها هستند که تا بیخ مقاوت شکنجه پس داده اند وهنوز اطلاعاتشان را نگه داشته اند اما برای وخیم تر نشدن اوضاع صدایشان را بلند نمی کنند.
چهار شبانه روز تمام، هر چهار ساعت نگهبانی عوض شد و همهٔ آن ها با مرضیه کلنجار رفتند، او را زدند، به اتاق بازجویی بردند و او حالی اش نشد که نباید توی بند بلند حرف بزند.
خیلی از نگهبان ها از عصبانیت و درگیری ای که با او داشتند فراموش می کردند ما را به دستشویی ببرند و ما مجبور شدیم به پیرمرد اجازه بدهیم تو کاسه ای که ناهار می خوردیم، مشکلش را حل کند.
روز پنجم، دوباره نوبت پُست حسن انگلیسی شد.
در سلول مرضیه را باز کرد و گفت " این مصطفی چه تخم دو زرده ای کرده که هی صداش می کنی؟" مرضیه گفت " عاشقشم." حسن انگلیسی گفت " آدم که این قدر عاشق نمی شه. چرا عاشق من نیستی؟" مرضیه گفت " تو که مصطفی نیستی." حسن انگلیسی گفت " فقط اگه کسی مصطفی باشه، باید عاشقش شد؟ ما دل نداریم؟ حالا خواستگاری ات اومده یا نه؟" مرضیه گفت " من رفتم خواستگاریش." حسن انگلیسی گفت " زکی، لابد مهرشم کردی! "
در نوبت آن پست هم از دستشویی رفتن ما خبری نشد و تمام چهار ساعت را حسن انگلیسی با مرضیه حرف زد و من کم کم حس کردم، گلویش پیش مرضیه گیرکرده ؛ طوری که یک بار گفت " اگه کسی حاضر بود این قدر کتک بخوره باز منو بخواد، خودمو واسه اش می کشتم."
نوبت تعویض پست رسید، اما حسن انگلیسی به جای پست بعدی هم ماند. ساعت یک بعدازظهر بود که حسن دوباره در سلول مرضیه را که گریه می کرد باز کرد و گفت " این مصطفی که تو دوستش داری، بینم می خواسته شاهو بکشه؟" مرضیه گفت " نه." حسن انگلیسی پرسید " پس چه گهی می خواسته بخوره؟" مرضیه گفت " مصطفی خودش شاهه، به قلب من حکومت می کنه."
حسن انگلیسی گفت " اگه بیارمش یواشکی ببینیش، قول می دی دیگه سر و صدا نکنی؟" مرضیه گفت " آره."
و حسن انگلیسی رفت و دو دقیقهٔ بعد در سلول مرضیه را باز کرد. برای چند لحظه سکوت همه بند را گرفت و صدای مرضیه هم خوابید. من احساس کردم همهٔ زندانیان بند سه،گوش ایستاده اند تا عاقبت ماجرا را بفهمند. هم سلولی پیرمردم گفت « اون به مصطفی عاشقتره، تا ماها به مبارزه، جرأتش اینو می گه."
هم سلولی دانشجوم گفت " اول که صدای این دخترو می شنیدم، یاد نامزدم می افتادم، اما حالا از این نامزدی پشیمون شدم، اگه عشق اینه که پس ما باید راجع به همه چیز تجدید نظرکنیم.»
و من احساس کردم کم کم همه عاشق مرضیه شده اند و دارد یادشان می رود که در کمیته هستند و زیر بازجویی اند. خودم مسئول مصطفی بودم و او سمپات من بود. دروغ نگویم، آرزو کردم کاش او مسئول من بود و من سمپات او بودم.
حسن انگلیسی گفت " مصطفی وقت ملاقات تمومه، راه بیفت. برای من مسئولیت داره. تو این سلول ها هزار تا جاسوسه که لاپورت مارم می دن."
مرضیه التماس کرد که مصطفی را پیش او بگذارد. اما حسن مصطفی را برد و در سلول مرضیه را بست. یک ربع بعد دوباره خودش پیش مرضیه برگشت و گفت " حالا از من راضی شدی؟" مرضیه گفت " چرا موهاشو زدین؟ من عاشق موهاش بودم. موهاش کجاست؟" حسن انگلیسی گفت " اتفاقاً خودم موهاشو زدم." مرضیه گفت " لابد موهاشو ریختی تو سطل آشغال؟!"
حسن انگلیسی گفت " نه پس فکر کردی فرستادم کلاه گیس درست کنند." مرضیه گفت " تورو خدا برو موهاشو بیار بده من. " حسن انگلیسی گفت " حالا از کجا بفهمم تو یه سطل مو، کدومش موی مصطفی است؟" مرضیه گفت " من موهاشو می شناسم، حالا خودشو بردی کجا؟" حسن انگلیسی گفت " تو سلول شماره بیسته، ته همین بنده." مرضیه گفت " آواز بخونم صدام بهش می رسه؟" حسن انگلیسی گفت " آواز بخونی می برمت پیش بازجوت." مرضیه گفت " اون وقت مصطفی رم می آری پیش بازجوش تا ببینمش؟" حسن انگلیسی گفت " خیلی پررویی. این اخلاقت به…ها می بره."
و مرضیه بلند شروع کرد به آواز خواندن و مرا ببوس را خواند.
حسن انگلیسی هی به او تشر زد و حتی ما احساس کردیم رفته است توی سلول و دستش را گذاشته دم دهان او، که صدایش هی قطع و وصل می شود. خیلی عصبی شدم. احساس کردم همین حال به هم سلولی های دیگرم هم دست داد. خواستم فریاد بزنم و به نگهبان فحش بدهم ؛ اما جلوی خودم را گرفتم.
دوباره صدای مرضیه بالا گرفت و مرا ببوس را خواند. وقتی به جملهٔ « که می روم به سوی سرنوشت " رسید. صدای سیلی حسن انگلیسی آمد وکمی صدای مرضیه لرزید. و وقتی به جملهٔ « میان طوفان، هم پیمان با قایقران ها "رسید.، دیگر صدای کشیده و لگد حسن انگلیسی قطع نشد. و مرضیه هم آواز را قطع نکرد. بلند شدم و با مشت به در سلول کوبیدم. احساس کردم، سلول های دیگر هم تک تک درهایشان با مشت کوبیده می شود. حالی داشتم که اگر می شد، در سلول را می کندم و نگهبان را بی بیم از هر چیز می کشتم.
دیگر هر چهار نفر به در سلول می کوبیدیم و همهٔ سلول ها هم صدای ما شده بودند. حسن انگلیسی وحشت کرد و دست از زدن برداشت، اما مرضیه دست از خواندن برنداشت.
از میان صدای درهایی که با مشت کوبیده می شد و فریاد حسن انگلیسی که بی دریغ فحش می داد ؛
صدای مصطفی را شنیدم که از این جمله با مرضیه هم آوازی کرد. " ای دختر زیبا، امشب بر تو مهمانم ... "
من هم با آن ها هم صدا شدم. بعد هم سلولی های من هم آواز شدند. البته پیرمرد کمی دیرتر و بعد کم کم همهٔ سلول ها با فریاد " مرا ببوس " را خواندند.
فردا صبح زود، خبر مرگ مرضیه را همهٔ سلول ها باور کردند به جز مصطفی. برای همین از آن سوی بند، شروع کرد یکریز مرضیه را صدا کردن و مرا ببوس را خواندن.
مرا ببوس، مرا ببوس.
برای آخرین بار،
ترا خدا نگهدار.
که می روم به سوی سرنوشت.
بهار ما گذشته،
گذشته ها گذشته،
منم به جستجوی سرنوشت.
در میان طوفان، هم پیمان با قایقران ها ؛
گذشته از جان، باید بگذشت از طوفان ها.
به نیمه شب ها، دارم با یارم پیمان ها ؛
که برفروزم آتش ها در کوهستان ها.
شب سیه،
سفر کنم.
ز تیره ره، گذر کنم.
نگه کن ای گل من.
سرشک غم به دامن،
برای من میفشان.
ای دختر زیبا!
امشب بر تو مهمانم.
در پیش تو می مانم.
تا لب بگذاری بر لب من.
دختر زیبا!
از برق نگاه تو،
اشک بیگناه تو،
روشن سازد یک امشب من
برچسب: نویسنده: شاهین تاريخ: شنبه 24 خرداد 1393 ساعت: 2:43

بخش اول :
سوال: نام و مشخصات خود را بنویسید؟
جواب: مصطفی…، بیکار، مبارز.
س: طریق آشنایی خود را با مرضیه شرح دهید؟
ج: با دوستم حسن برای پخش اعلامیه سر کوچهٔ فشاری قرار روزانه داشتیم. شیوهٔ قرار طوری بود که مثل جوان های لات لباس می پوشیدیم و سر کوچه می نشستیم. روز دومی که سر کوچهٔ فشاری نشسته بودیم، صحبت از آن بود که اعلامیه ها در یک مسافرخانه با پلی کپی دستی چاپ شود ؛ که یک ماشین شخصی به ما شک کرد. دوستم حسن احتمال داد گشت ساواک باشد. برای رد گم کردن به دستهٔ دخترهایی که از دبیرستان بر می گشتند نگاه کرد و به من گفت " مصطفی نگاه کن تا وضعیت عادی شود."
سرم را بالا آوردم و به ظاهر به دخترها اما در واقع به نوشتهٔ دیوار روبرو نگاه کردم. " تخلیهٔ چاه، فوری " یک شرم ذاتی و میل به مبارزه، احساسات دیگر را در من تحت الشعاع قرار داده بود. دخترها رفتند و ماشین شخصی هم رفت. در حالی که آدم های تویش تا آخرین لحظه به ما برّ و برّ نگاه می کردند. روی سکوی یک مغازه نشستیم. حسن گفت " پارچهٔ ململ برای چاپ دستی بهتر از چیت است. مرکب پلی کپی راحت تر عبور می کند. اعلامیه های بار پیش خوب از کار در نیامده. دوباره صدای توقف یک ماشین آمد. من سرم را بالا آوردم که ببینم همان ماشین نباشد ؛ یک تاکسی مسافرانش را پیاده می کرد.
از کنار تاکسی متوجه دختری شدم که به من نگاه می کرد. برای یک لحظه نگاه ما در هم گره خورد. دختر دو سه قدم دور شد اما برگشت و یکراست به سمت ما آمد. طوری به من نگاه می کرد که انگار مرا می شناسد. حسن هم متوجه دختر شد که داشت کتاب هایش را از دست راستش به دست چپش می داد. بعد بی مقدمه یک سیلی به صورت من زد. حسن جا خورد.
دختر گفت " خجالت نمی کشی؟ چرا دست از سرم برنمی داری؟ می گم بابام پدرتو در بیاره، "
حسن بلند شد، جلوی دست او را گرفت و گفت: " خانوم اشتباه گرفتی."
دختر گفت " من اشتباه گرفتم؟! یک ماهه دنبال من می افته." و رفت.
کمی شوکه شده بودم. از خجالت تا گوش هایم سرخ شد.
حسن گفت " می شناختیش؟" گفتم " به جان تو نه، عوضی گرفته. باور می کنی؟" خندید و گفت " معلومه وضع ظاهرمون خوب به اینکارا می خوره."
ولی دلچرکین بودم. به خودم گفتم نکنه حسن فکر کنه من هنوز جذب مبارزه نشدم. اینه که گفتم " از فردا دیگه اینجا قرار نگذاریم." حسن گفت " می ترسی بازم بیاد سراغت؟ " گفتم " حوصلهٔ این حرف ها رو ندارم. محل مناسبتری نمی شه برای قرار داشت که از این حرف ها پیش نیاد."
فردا سر کوچهٔ صفاری قرار گذاشتیم. باز وسط های صحبت بودیم که همان دختر پیدایش شد. کمی از دور نگاه کرد. دو سه قدم رفت، باز برگشت و به سمت ما آمد.
به حسن گقتم " باز اومد این دفعه جوابشو می دم." گفت "خودتوکنترل کن."
دختر جلوی ما ایستاد. کتاب هایش را دست به دست کرد و گفت " چرا ولم نمی کنی؟"
بلند شدم ایستادم. حسن منو نشوند و گفت " خانوم دیروز گفتم که عوضی گرفتی."
دختر گفت " هیچم عوضی نگرفتم. این هی دنبال من می افته که عاشق چشم های سیاهتم. می خوام تورو بدزدم با خودم ببرم."
گفتم " حسن این لباس مسخرو تو تن من کردی." حسن گفت " آروم باش."
و دختر را کشید کنار با او حرف زد و او را دست به سر کرد. گفتم " حسن دیگه حوصلهٔ چنین محمل شریفی رو ندارم. می خوای عادی سازی کنی، با یه چرخ طوافی حاظرم لبو بفروشم، تا صحبت کردن ما توی خیابون جلب توجه نکنه. اما این جوری شو دیگه حاضر نیستم."
روزهای بعد من لبو می فروختم و حسن می آمد به هوای لبو خوردن لابلای مشتری هایی که رد می کردم قرارو مدارش را می گذاشت و می رفت.
روز پنجم دختر آمد. ایستاد تا یک مشتری لبویش را خورد و رفت. بعد گفت " پس کی می خوای منو با خودت بدزدی و ببری؟"
سرمو بلند کردم و با عصبانیت تو چشماش نگاه کردم. می خواستم با لبوهای داغ توی سرش بزنم. دیدم دارد گریه می کند. چشم هایش برق غریبی داشت. دستم را گرفت و بوسید. عاشقش شدم.
س: آیا منکر این هستید که رابطهٔ شما یک رابطهٔ سیاسی بوده تا یک رابطهٔ عاشقانه؟
ج: مرضیه در رشتهٔ ادبیات درس می خواند و من برایش اهمیت یکی از عشق های اساطیری را داشتم. لیلی و مجنون، شیرین وفرهاد. اما من برای زندگی کردن ساخته نشده بودم. دیدن فقر یک گدا در گوشهٔ خیابان مرا بیشتر متأثر می کرد تا زیبایی یک دختر.
اما منکر نمی شوم که من هم عاشق معصومیت دو چشم او شده بودم. آدم مذهبی ای هستم. به چشم های او حتی با اکراه نگاه می کردم. چون می دانستم ازدواجی در کار نیست. اما چشم هایش در خیالم مرا راحت نمی گذاشت. سعی می کردم او را هیجان زده نکنم. ابتدا او برایم نامهٔ عاشقانه می نوشت و من به او اعلامیه می دادم. بعدها او از من اعلامیه می خواست و من به او نامهٔ عاشقانه می دادم.
او می گفت " شاه خیلی بد است، چون مانع ازدواج ماست." وگرنه او هیچ وقت یک عنصر سیاسی نبود. اگر من یک ساواکی بودم او طرفدار شاه می شد. در واقع او یک دختر احساساتی بود که به جای غذا قطعات ادبی می خورد.
س: اگر رابطهٔ مرضیه با تو فقط عاشقانه بود، چطور پایش به خانهٔ امن باز شد؟ و چرا در همان خانه دستگیر شد؟
ج: آدرس را من به او ندادم. مرا تعقیب کرده بود. یک روز زنگ زدند و من ترسیدم. چون هیچ کس حتی دوستان مبارزم آدرس خانهٔ امن را نداشتند. کلتم را آماده کردم و پشت پنجره سنگر گرفتم. بارها زنگ زده شد. خودم را به پشت بام رساندم تا فرار کنم. فکر می کردم آن جا هم محاصره شده باشد ولی خبری نبود. از لب پشت بام نگاه کردم، دیدم مرضیه است. یک دسته گل توی دستش بود.
س: آیا رابطه ای در آن خانه با هم داشتید؟
ج: من این نوع احساسات را در خودم می کشتم. او به پای من می افتاد. دو بار هم موهای سرم را نوازش کرد. همیشه می گفت " من شیفتهٔ موهای شوریدهٔ تو هستم." تعدادی از نامه های ما دست شماست و هر چیزی را دربارهٔ رابطهٔ من و مرضیه توضیح می دهد. نامه های مرا از کیف مرضیه و نامه های او را از کشوی کمد من برداشته اید.
بخش دوم :
نامهٔ پنجم:
مرضیهٔ من!
تو آتشی هستی که ماههاست در من روشن شده، شدت گرفته و حالا دیگر جانم را می سوزاند. یک احساس فراموش شدهٔ انسانی، در من با تو بازگشته است: عشق، عشقی نه چنان که بخواهد با ابتذال فروکش کند. احساس مقدسی که روح مرا مشتاق پاک ماندن ابدی می کند. بزرگترین گناه و دلمشغولی من وقتی است که به تو نگاه می کنم. از یک فاصلهٔ دو سه متری ؛ چنان که به یک تابلوی نقاشی خیره شوم. تابلویی دربارهٔ آب که تشنه ای به تماشا نشسته باشد. اما حتی بوسیدن و لمس کردن او چارهٔ کار نیست. خوردن تابلوی آب را می ماند به جای نوشیدن آب. من هر لحظه عطشم از تو بیشتر می شود. این عشق، یکسره تشنگی است. حالا تازه می فهمم که من به تشنگی محتاج ترم تا رفع عطش. به عشق نیازمندترم تا به وصل. به دوری تا رسیدن. دوری، اما نه چنان دوری ای که بی قرار و رسوایم کند. همان چند قدم فاصله. اسم خوبی یادم آمد " مرضیه عشق تلخی است که من عمرم را با سه قدم فاصله از او طی خواهم کرد."
دلم می خواهد ساعت ها بنشینم و در چشم های تو ـ که همیشه خودم از خودم دریغ می کنم ـ خیره شوم و در یک خلسهٔ غریب گم شوم. اما به جای هر درهم پیچیدنی، هر بوسه و هماغوشی ای، هر تماس مهربانانهٔ دستی، تنها روبرویت بنشینم تا نگاهت کنم و چشمهایت را رو به من باز نگهداری تا مستقیم به آن دو نی نی معصوم سیاه و کوچک که هالهٔ سفیدی آن را از قاب مژگانش جدا کرده نگاه کنم. به آن دو نی نی معصوم و خمار و وهم زده که مرا از عالم واقع به دنیای خیال های قشنگ می برد ؛ چنان که گویی پاهایم بر ابر راه می روند و تنم مورمور می شود.
خدایا من از مرضیه نا تمامم، مرا از او تمام کن ؛ اما فقط بگذار رختخوابِ زمینی وصل این عشق آسمانی، تشک چشم هایم باشد. خدایا یک ذرهٔ کوچک و نا چیز از هستی تو آنقدر زیباست که مرا این چنین مشتاق و از خود بیخود کرده است. در مقابل همهٔ زیبائیت چکنم؟ مرضیه، مظهری از زیبایی توست در حوصلهٔ فهم من. ستایش من از زیبایی معشوقم، ستایشی از توست. این نی نی چشم های معصوم، قداست و پاکی و منزهی توست. مرضیه تویی خدای من.
" مصطفی "
نامهٔ نهم:
عزیز دلم مصطفی !
چرا هر چه بیشتر به دنبالت می گردم کمتر تو را می یابم؟ ای کاش ترا ندیده بودم. ای کاش تو مبارز نبودی. ای کاش من همسر تو بودم تا شب ها که خسته از بیرون به خانه می آمدی، سرت را بر سینهٔ من می گذاشتی و همهٔ آن چه را در روز کرده بودی، شنیده بودی، گفته بودی، یا آرزو کرده بودی، برایم بازگو می کردی. ای کاش لب هایت را کنار گوشم می گذاشتی و از حرف های دلت برایم نجوا می کردی و من می شنیدم و موهای شوریدهٔ ترا نوازش می کردم و از آن چه آرزو داشتم برایت می گفتم. آرزویی که همه اش خودت بودی. آن چه داشتم تو بودی و آنچه باز می خواستم تو بودی.
" مرضیه "
نامهٔ سیزدهم:
زیباتر از زیبایی، مصطفای من!
اگر بدانم ده روز مرا نمی بینی، بی تاب دیدن یک لحظه ام می شوی، ده روز دوری ترا با خون جگر تحمل می کنم تا آن یک لحظه بی تابی ات را ببینم. الان یاد وقتی افتاده ام که روسری ام را باز کرده بودم و تو می توانستی صورت و گردنم را در یک نگاه ببینی و نمی دیدی. دلم می خواست تو به این تصویر نگاه کنی و من به چشم های تو. اما تو چشمهایت را از خجالت چشم های خدا دزدیدی.
اکنون ترا ندارم اما سینهٔ کاغذ گوش توست و نوک قلم، زبان من و حرف های دلم چون نسیم از میان گردن و موهایت می دود. ولی به جای آن که تن تو مورمور شود، تن نسیم مورمور می شود. بادی که به تو می وزد، خودش را از تو خنک می یابد. آفتابی که بر تو می ریزد، خودش را روشن و گرم می بیند. حالا یاد انگشتانت افتاده ام وقتی با آن ها موهای سرت را شانه می کردی.
یاد شلوار وصله دار سربازیت افتاده ام که به یاد مردم می پوشی. ای کاش مردم نبودند و تمام تو مال من بود. من هم از تو ناتمامم تو برای من غزلی هستی که یک مصرع از آن را خوانده ام. داستانی هستی که یک شماره از پاورقی اش را خوانده ام. شماره های دیگر آن مجله را همه گم کرده اند. بقال ها توی اوراق آن قصهٔ بلند، پنیر پیچیده اند. و لبو فروش ها لای اوراق آن مجله لبو به دست بچه های دبستانی داده اند.
دلم لبو می خواهد. لبویی که تو پخته باشی. دلم می خواهد به جای نامهٔ عاشقانه برایم اعلامیه بیاوری، تا بدانم شاه بد است. مسخره ام نکن که می گویم شاه خوب است. اگر او نبود تا مانع ازدواج من و تو باشد، آیا عشق ما اینقدر بزرگ می شد؟ حسرتم از تو ابدی است عشق شیرین من.
" مرضیه "
نامهٔ هفدهم:
جان من، مرضیه!
از پیکرم به در شو. گفتی که دیگر طاقت این بازی قهر و آشتی را نداری و مرا ترک می کنی. می روی تا پیش دوستت از تئوری " سه قدم فاصله با معشوق " شکایت کنی.
بیهوده کوشیدم تا برایت استدلال کنم که این کار صلاح نیست. صلاح همان است که دل تو گواهی می دهد. من ترا به عشق آینده ات بخشیده ام. برای من دفاع از آزادی تو کافیست. می دانی که عادت ندارم قناری های قشنگ را در قفسی از میخ اتاقم بیاویزم که زیبایی را به اتاقم آورده باشم. تو جان منی، اما اگر خواستی چون نسیم که از صبح باغچه می گریزد، بگریز. همین که از عشق تو جان من بزرگ شد، مرا کافی است. من آبستن یک آدم دیگری هستم از خودم. دیر یا زود آن مصطفای دیگر به دنیا می آید و من از پیش تولدش را جشن گرفته ام. حتی انقلابی که در درونش هستم این اندازه مرا متحول نکرده است که تو کردی. "تو دست هایت را در باغچهٔ دل من کاشته ای." و دو بوتهٔ یاس آن توی دلم گل داده است و همهٔ فضای جانم را معطر کرده. همهٔ در و دیوار این خانهٔ امن، بوی ناامنی عشق ترا گرفته. فکر می کردم بوی باروت آن را پُر کند. از این پس هزاران نامهٔ دیگر برای تو خواهم نوشت اما خودم آن را خواهم خواند. " صمیمانه ترین نامه ها، آنهائیست که برای هیچ کس نوشته می شوند. راست ترین نامه ها همین هایند."
از روی عشق خودم به تو، عشق به انسان را آموختم. و بی پروای از هر چیز از روی همین مدل آن را به همهٔ سمپات هایم خواهم آموخت. دیگر کسی را که تجربهٔ عشقی ندارد، عضوگیری نخواهم کرد. عشق های بزرگ را از عشق های کوچکتر باید بنا گذاشت. عشق به خدا، عشق به مردم و عشق به مبارزه را از همین تمرین ها باید شروع کرد. به یاد تو دو گلدان یاس سفید و یک چراغ رومیزی خریدم تا نور و بوی ترا استشمام کنم.
" مصطفی "
هجدهمین نامه:
جان من!
بدان که بی قلب نخواهم رفت. با عشق تو با کس دیگر زندگی نخواهم کرد. دوست دارم آن هیچ کسی باشم که نامه هایت را برایش می نویسی و ای کاش آن هیچ کس اجازهٔ خواندن نامه هایت را داشته باشد. تو به من آموختی که عشق با عشقبازی متفاوت است. عشق دست خود آدم نیست. بی خبر و بی اراده می آید، اما عشقبازی دست خود آدم است. من از آن چه دست ساز آدمی است بدم می آید. عشق مرا چنان بزرگوار کرده که نمی توانم راضی باشم مثل دیگران در بستر معشوقم بخوابم. من و عشقم یک وجودیم. ما در هم می خوابیم. دلم برای آن هایی می سوزد که پایبند عشق هایی هستندکه با عشقبازی اثبات می شود. من عشق را یافته ام، معشوق بهانه است. اگر تا هفتهٔ دیگر طاقت نیاوردم به خانه ات می آیم.
" مرضیه "
نامهٔ بیست و سوم:
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم.
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم.
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم.
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانهٔ جانم گل یاد تو درخشید.
باغ صد خاطره خندید.
عطر صد خاطره پیچید.
یادم آمد:
که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم (کوچهٔ صفاری را یادت هست؟ )
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم.
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان، ریخته در چشم سیاهت
من، همه محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام، بخت خندان و زمان رام.
خوشهٔ ماه فرو ریخته در آب.
شاخه ها دست برآورده به مهتاب.
شب و صحرا و گِل و سنگ، همه دل داده به آواز شباهنگ.
یادم آمد:
تو به من گفتی از این عشق حذر کن.
لحظه ای چند بر این آب نظر کن.
آب آئینهٔ عشق گذران است.
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است.
باش فردا که دلت با دگران است.
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن.
با تو گفتم:
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم.
روز اول که نگاهم به تمنای تو پر زد،
چو کبوتر لب بام تو نشستم.
تو به من سنگ زدی من نرمیدم، نگسستم.
باز گفتم:
که تو صیادی و من آهوی دشتم.
تا بدام تو در افتم، همه جا گشتم و گشتم.
حذر از عشق ندانم، نتوانم.
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم.
اشکی از شاخه فرو ریخت.
مرغ شب نالهٔ تلخی زد و بگریخت.
اشک در چشم تو لرزید.
ماه بر عشق تو خندید.
یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم.
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم.
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم.
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم.
بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم .
" مرضیهٔ بی مصطفی "
بیست و نهمین نامه:
بیستون ماند و بناهای دگر گشت خراب
این در خانهٔ عشق است که باز است هنوز
او رفت و من،
زین پس با یاد او به خواب می روم، خواب او را می بینم و با یاد او از خواب برمی خیزم. نه من، که دو گلدان این اتاق، به یاد او گل خواهند داد. و یاس های سفید بوی او را در فضا منتشر می کنند. نور روشنی او را گسترش خواهد داد. و سکوت سنگین این اتاق، سکوت او را فریاد می کند. با شاه مبارزه می کنم نه برای فقری که آورده، نه برای آزادی هایی که گرفته، به خاطر همهٔ عشق هایی که به هجران نشانده است.
رفت
و نمی دانست که بی او،
برای بوییدن یک گل، برای خواندن یک شعر، برای شنیدن یک آواز و برای شلیک یک گلوله چقدر تنها مانده ام.
" مصطفی "
برچسب: نویسنده: شاهین تاريخ: شنبه 24 خرداد 1393 ساعت: 2:35

چنین آورده اند که مردی به نزد رامانوجا آمد. رامانوجا یک عارف بود، شخصی کاملا استثنایی، یک فیلسوف، و در عین حال یک عاشق، یک سرسپرده.
مردی به نزد او آمد و پرسید: “راه رسیدن به خدا را نشانم بده.”
رامانوجا پرسید: “هیچ تا به حال عاشق کسی بوده ای؟”
سوال کننده پرسید: “راجع به چی صحبت می کنی، عشق؟ من تجرد اختیار کرده ام. من از زن چنان می گریزم که آدمی از مرض می گریزد. نگاهشان نمی کنم، چشمم را به رویشان می بندم.”
راماجونا گفت: “با این همه کمی فکر کن. بگرد، جایی در قلبت آیا هرگز تلنگری از عشق بوده، هر قدر کوچک هم بوده باشد.”
مرد گفت: “من به اینجا آمده ام که عبادت یاد بگیرم، نه عشق. یادم بده چگونه دعا کنم. شما راجع به امور دنیوی صحبت می کنی، و من شنیده ام که شما عارف بزرگی هستی. به اینجا آمده ام که به سمت خدا هدایت شوم، نه به سمت امور دنیوی.”
گویند رامانوجا بسیار غمگین شد و به مرد گفت: “پس من هم نمی توانم به تو کمکی کنم. اگر تو تجربه ای از عشق نداشته باشی آن وقت هیچ تجربه ای از عبادت نخواهی داشت. عشق عبادتی است که توسط طبیعت سهل و ساده در اختیار آدمی گذاشته شده، تو حتی به این چیز سهل و ساده نمی توانی دست پیدا کنی. برای عشق نیاز به تلاش نیست؛ عشق مهیا است، عشق در جوشش و جریان است. و تو آن را پس می زنی.”
برچسب: نویسنده: شاهین تاريخ: شنبه 24 خرداد 1393 ساعت: 2:18

و اینجاست که کودک عشق پا بر دیوار دل می کوبد و به یادت می آورد که من عشقم، همانی که با تو و در تو زاده شده ام، همان کودکی که نوازش می خواست، به دنبال لذت و شادی بود و به هرآنچه او را راضی می کرد دل می بست!
کودک عشق، می خندد، دست می زند، پا می کوبد و اینگونه ابراز می کند! کودک عشق، هرگاه گرسنه شد می خورد، هرگاه تشنه شد می نوشد و هرگاه لذت می برد، پا می کوبد و بی تابی می کند!
کودک عشق، فردا را نمی شناسد، دیروز را نمی داند، فقط زنده است و زندگی را می چشد، روز ها را نمی شمرد و با کسی مسابقه نمی دهد، تازه تازه می چیند و به همان اندازه که دلش می طلبد، دریافت می کند.
حوصله گریه کردن ندارد، به هر بهانه ای می خندد و بی بهانه، می بخشد!کودک عشق نمی داند که می بخشد، فقط می بخشد. نمی داند چه معصوم است، فقط معصوم است. نمی داند فریب چیست! گاهی فریب می خورد! و نمی داند مجازات چیست، پس مجازات نمی کند و خیلی نمی داند و این که نمی داند، خود پاکی است، خود زیبای است، خود عشق است!
کودک عشق، نمی داند که می داند و همین ندانستن، جوهر دانایی است! مثل ندانستن خاک که دانه را سبز می کند. نمی داند چگونه و این ندانستن بستری برای رویش دانه ها می شود! مثل ندانستن خورشید که نمی داند چگونه می تابد، ولی نور حیات بخش، جوهر زندگی است، مثل ندانستن باد، ابر و باران که نمی دانند چگونه می وزند و درهم می شوند و می بارند ولی زندگی می آفرینند! مثل ندانستن عشق، که ناگهان جذب می کند، حرکت می کند و وجود را به جوشش می آورد.
کودک عشق، اعتماد میکند. چون در وجودش به احساسی که از تولد با اوست نزدیک است، این احساس به او القا می کند که همه چیز در برکت و امنیت است و کسی با اوست، او را نمی شناسد، او را ندیده و نخوانده، فقط می داند، کسی با اوست، و کسی با او هست!
کودک عشق، در بند تملک نیست! هرگز نمی پرسد که برکاتش بر چه کس یا کسانی می بارد، او می داند که برکاتش می بارد ولی نمی داند که چرا و چگونه، ولی همواره از عشق ورزیدن، پاداش می گیرد، پاداشش، شادی است و سرریزش انرژی حیات بخش کیهانی، ایجاد جنبش و حرکت و جذب هر چه نیکی و زیبای است.
کودک عشق، همه زبانها را می فهمد، همه مرزها را محو می کند، همه جهانیان را در آغوش می گیرد، هیچ کس برایش غریبه نیست! همه هستی ما در اوست! و مادر او همه هستی است! کودک عشق، به دنبال نتیجه نیست، او فقط در راه است، او به زمان روشنی نمی اندیشد، فقط به دنبال روشنی لحظه به لحظه گام برمی دارد، او به زمان صلح نمی اندیشد، فقط کلمه به کلمه، از عشق و دوستی می گوید و محبت می کند.
کودک عشق، بزرگی است که نزدیکترین کسانش او را رها کرده اند، مسخره اش کرده اند و قدرتش را، به بازی گرفته اند! تفسیرش کرده اند، طردش کرده اند. بر او سنگ زده اند، تکفیرش کرده اند. کودک عشق، طفلی است که کوچکش پنداشته اند، تحقیرش کرده اند، او را بی سواد و بی اصالت گفته اند.
کودک عشق همواره با دشنام گویان مهربان بوده، با زبانی خوش سخن گفته و با خلقی عظیم از دشمنانش هم، دل برده است!
کودک عشق
همیشه کودک بوده است،
همیشه معصوم مانده است،
و همیشه، ستودنی است…
کودک عشقت را دوباره متولد کن!
“هله پتگر”
برچسب: نویسنده: شاهین تاريخ: شنبه 24 خرداد 1393 ساعت: 2:14

آن گاه که عشق تورا می خواند، به راهش گام نه! هرچند راهی پرنشیب.
آنگاه که تورا زیر گستره بال هایش پناه می دهد، تمکین کن! هرچند تیغ پنهانش جانکاه.
آن گاه که باتو سخن آغاز کند، بدو ایمان آور! حتی اگر آوای او رؤیای شیرینت را درهم کوبد، مانند باد شرطه که بوستانی را.

آن شنیدم که عاشقی جان باز وعـظ گفتی به خطـه شیراز
ناگهـان روستائیـی نـادان خالی از نور دیده و دل و جان
ناتراشیده هیـکل و ناراست همچو غولی از آن میان برخاست
گفت ای مقتـدای اهل سخــن غـم کارم بخـور که امشب مـن
خـرکی داشتم چگونه خری خری آراسته به هر هنری
یک دم آوردم آن سبک رفتار بـه تفرج میانه بازار
ناگهانش زمن بدزدیدند زین جماعت بپرس اگر دیدند
پیر گفتا بدو که ای خرجو بنشین یک زمان و هیچ مگـو
پس ندا کرد سوی مجلسیان که اندرین طایفه ز پیر و جوان
هرکه با عشق در نیامیــزد زین میانه به پای برخیزد
ابلهـی همچو خــر کریه لقا زود برجست از خـری برپـا
پیر گفتش توئی که در یاری دل نبستی به عشـق؟ گفت آری
بانگ برداشت گفت ای خـردار هان خرت یافتـم بیار افسار
عراقی
برچسب: عجب روزگاریه ههههههههههههه, نویسنده: شاهین تاريخ: شنبه 24 خرداد 1393 ساعت: 2:10
هر جا قدم می گذاریم بذر عشق بپاشیم،
و قبل از همه در خانه خودمان، به فرزندان خود، به همسر خود،
به همسایه های خود، به هموطنان خود، به مردم دنیا عشق بورزیم...
نگذاریم کسی از پیش ما برود مگر اینکه خوشتر و امیدوارتر از وقتی باشد که نزد ما می آید.
حضور زنده و مجسم محبت خدایی باشیم.
محبت را در لبخند، در چهره، در چشم ها و در سلام گرم خود به دیگران پیشکش کنیم.
برچسب: نویسنده: شاهین تاريخ: دوشنبه 5 خرداد 1393 ساعت: 14:27
آموخته ام که خود، معمار زندگی خویش، خالق شگفتی، و عامل تلخ کامی خویشتنم...
حال که خود، معمار زندگی خویشتنیم، شکست هایمان را گردن کسی نیندازیم.
فلسفه این است:
همان بدروی که کِشته ای.
پس ای مهربانم...!
ناگفته پیداست...
چیزی را می یابیم که انتظارش را داریم، و چیزی را به دست می آوریم که تقاضا می کنیم.
تعجب نکنید: ارزش انسان در چیزی که به دست می آورد نیست، بلکه ارزش انسان در چیزی است که مشتاق آن است!
برچسب: نویسنده: شاهین تاريخ: يکشنبه 4 خرداد 1393 ساعت: 14:49

مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: “عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟” استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: “به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.”
سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت. استاد گفت: “این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟!”
مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: “اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست! لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!” استاد لبخندی زد و گفت: “پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست نده.”استاد این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد.
چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسید: “شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟”
استاد لبخندی زد و گفت: “من در تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی و به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم. من آرامش برگ را می پسندم…”
برچسب: نویسنده: شاهین تاريخ: شنبه 24 خرداد 1393 ساعت: 2:05

خدا بود و دیگر هیچ نبود، خلقت هنوز قبای هستی بر عالم نیاراسته بود، ظلمت بود، جهل بود، عدم بود، سرد و وحشتناک، و در دایره امکان هنوز تکیه گاهی وجود نداشت.
خدا کلمه بود، کلمه ای که هنوز القاء نشده بود. خدا خالق بود، خالقی که هنوز خلاقیتش مخفی بود.خدا رحمان و رحیم بود، ولی هنوز ابر رحمتش نباریده بود. خدا زیبا بود، ولی هنوز زیبایی اش تجلی نکرده بود. خدا عادل بود، ولی عدلش هنوز بروز ننموده بود. خدا قادر و توانا بود. ولی قدرتش هنوز قدم به حوزه عمل نگذاشته بود.
در عدم چگونه کمال و جلال و جمال خود را بنمایاند؟ در سکوت چگونه کلمه زاییده شود؟ در جمود چگونه خلاقیت و قدرت تظاهر کند؟ عدم بود، ظلمت بود، سکوت و جمود و وحشت بود. اراده خدا تجلی کرد، کوه ها، دریاها، آسمان ها و کهکشان ها را آفرید. چه انفجارها، چه طوفان ها، چه سیلاب ها، چه غوغاها که حرکت اساس خلقت شده بود و زندگی با شور و هیجان زائدالوصفش به هر سو می تاخت. درخت ها، حیوان ها و پرنده ها به حرکت درآمدند. جلال، بر عالم وجود خیمه زد و جمال، صورت زیبایش را نمایان ساخت. وکمال، اداره این نظام عجیب را به عهده گرفت. حیوانات به جنب و جوش و پرندگان به آواز درآمدند، و وجود نغمه شادی آغازکرد و فرشتگان سرود پرستش سردادند.
آن گاه، خدا انسان را از «حماء مسنون» - گل تیره رنگ - آفرید و او را بر صورت خویش ساخت، و روح خود را در او دمید و این خلقت عجیب را در میان غوغای وجود رها ساخت. انسان، غریب و ناآشنا، از این همه رنگ ها ، شکل ها، حرکت ها و غوغاها وحشت کرد، و از هر گوشه به گوشه ای دیگر می گریخت، و پناه گاهی می جست که در آن با یکی از مخلوقات هم رنگ شود و در سایه جمع استقرار بیابد و از ترس تنهایی و شرم بیگانگی و غیر عادی بودن به درآید.
به سراغ فرشتگان رفت و تقاضای دوستی و مصاحبت کرد، همه با سردی از او گذشتند و او را تنها گذاشتند و در جواب الحاح پر شورش سکوت کردند. انسان وحشت زده و دل شکسته با خود نومیدانه می گفت: مرا ببین، یک لجن خاکی می خواهد انیس فرشتگان آسمان شود! و آن گاه با عتاب به خود می گفت: ای لجن! چطور می خواهی استحقاق هم نشینی فرشتگان را داشته باشی؟ و سرشکسته وخجل، گریخته در گوشه ای پنهان شد، تا کم کم توانست بر اعصاب خود مسلط شود و از زاویه خجلت، بیرون آید و برای یافتن دوست به مخلوقی دیگر مراجعه کند. پرنده ای یافت در پرواز، که بال های بلندش را باز می کرد و به آرامی در آسمان ها سیر می نمود، خوشش آمد و از این که این پرنده توانسته خود را از قید زمین خاکی آزاد کند، شیفته شد. اظهار محبت کرد و تقاضای دوستی نمود و گفت: آیا استحقاق دارم که هم پرواز تو باشم؟ اما پرنده جوابی نداد و به آرامی از او گذشت و او را در تردید و ناراحتی گذاشت و او افسرده و سرافکنده با خود گفت: مرا ببین که از لجن خاکی ساخته شده ام، ولی می خواهم از قید این زمین خاکی آزاد گردم، چه آرزوی خامی، چه انتظار بی جایی. به حیوانات نزدیک شد، هر یک بلاجواب از او گذشتند و اعتنایی نکردند، خود را به ابر عرضه کرد و خوش داشت همراه تکه های ابر بر فراز آسمان ها پرواز کند، اما ابر نیز جوابی نداد و به آرامی گذشت. به دریا نزدیک شد و طلب دوستی کرد، اما دریا با سکوت خود طلب او را بلا جواب گذاشت. او دست به دامن موج شد و گفت: آیا استحقاق دارم که همراه تو بر سینه دریا بلغزم، از شادی بجوشم و از غضب بخروشم، و بر چهره تخته سنگ های مغرور سیلی بزنم و بعد تا به ابدیت خدا پیش بروم و در بی نهایت محو گردم؟ اما موج بی اعتنا از او گذشت و جوابی نداد. انسان دل شکسته و ناراحت، روی از دریا گردانید و به سوی کوه رفت و از جبروت عظمتش شیفته شد و تقاضای دوستی کرد . کوه، جبروت کبریایی خود را نشکست و غرور و جلالش اجازه نداد که به او نگاهی کند، انسان دل شکسته و ناامید سر به آسمان بلند کرد، از وسعت بی پایانش خوشحال شد و با الحاح طلب دوستی کرد. اما سکوت اسرارآمیز آسمان به او فهماند که تو لجن خاکی استحقاق هم نشینی مرا نداری. به ستارگان رجوع کرد، ولی هریک بی اعتنا گذشتند و جوابی ندادند. انسان به صحراهای دور رفت و خواست در کویری تنها زندگی کند و تنهایی خود را با تنهایی کویر هماهنگ نماید و از تنهایی مطلق به درآید، ولی کویر نیز با سکوت سرد و سوزان خود انسان آشفته و مضطرب را سر گردان باقی گذاشت. انسان، خسته، روح مرده، پژمرده، دل شکسته، وحشت زده و مأیوس، تنها، سر به گربیان تفکر فرو برد، و احساس کرد که استحقاق دوستی با هیچ مخلوقی را ندارد، او از لجن است، لجن متعفن، از پست ترین مواد و هیچ کس او را به دوستی نمی پذیرد. آن گاه صبرش به پایان رسید، ضجه کرد، اشک فرو ریخت، و از ته دل فریاد برآورد: کیست که این لجن متفعن را بپذیرد؟ من استحقاق دوستی کسی را ندارم، من پستم، من ناچیزم، من بدبختم، من گناهکارم، من روسیاهم، من از همه جا رانده شده ام، من پناه گاهی ندارم، کیست که دست مرا بگیرد؟ کیست که ناله های مرا جواب بگوید؟ کیست که بدبختی مرا ملاحظه کند؟ کیست که مرا از تنهایی به درآورد؟ کیست که به استغاثه من لبیک بگوید؟
ناگهان طوفانی به پا شد، زمین به لرزه در آمد، آسمان غریدن گرفت، برق همچون تازیانه های آتشین، برگرده آسمان کوفته می شد، گویی که انفجاری در قلب عالم به وقوع پیوسته است، صدایی در زمین و آسمان طنین انداز شد که از هر گوشه و از دل هر ذره و از زبان هر موجود بلند گردید:
ای انسان، تو محبوب منی، دنیا را به خاطر تو خلق کرده ام، و تو را بر صورت خود آفریده ام، و از روح خود در تو دمیده ام، و اگر کسی به ندای تو لبیک نمی گوید، به خاطر آنست که هم طراز تو نیست و جرأت برابری و هم نشینی با تو را ندارد، حتی جبرئیل، بزرگ ترین فرشتگان، قادر نیست که هم طراز تو شود، زیرا بالش می سوزد واز طیران به معراج باز می ماند.ای انسان ، تنها تویی که زیبای را درک می کنی، جمال و جلال و کمال، تو را جذب می کند. تنها تویی که خدای را با عشق ـ نه با جبر ـ پرستش می کنی. تنها تویی که در تنهایی نماینده خدا شده ای. ای انسان تنها تویی که قدرت و خلاقیت خدا را درک می کنی. تنها تویی که غرور می ورزی و عصیان می کنی و لجوجانه می جنگی وشکسته می شوی و رام می گردی و جلال و جبروت خدا را با بلندی طبع و صاحب نظری خود درک می کنی. تنها تویی که فاصله بین لجن و خدا را قادری بپیمایی و ثابت کنی که افضل مخلوقاتی.
تنها تویی که باکمک بال های روح به معراج می روی. تنها تویی که زیبایی غروب تو را مست می کند و از شوق می سوزی واشک می ریزی.ای انسان، خلقت در تو به کمال رسید، و کلمه در تو تجسد یافت، و زیبایی با دیدگان زیبابین تو ظهور کرد و عشق با وجود تو مفهوم و معنی یافت و خدایی خود را در صورت تو تجلی کرد. ای انسان، تو مرا دوست می داری و من نیز تو را دوست می دارم. تو از منی و به سمت من باز می گردی.
برچسب: برا تو , نویسنده: شاهین تاريخ: شنبه 24 خرداد 1393 ساعت: 2:00

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم:
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
برچسب: نویسنده: شاهین تاريخ: شنبه 24 خرداد 1393 ساعت: 1:59

امروز می خواهم از تو بنویسم از بی امان دویدن هایت، از ملامت کشیدن هایت، می خواهم از شب هایی بنویسم که نمناکیِ چشمانِ اشک بارت را کسی نفهمید. از جرعه جرعه اندوه به کامت ریختن ها بگویم. از نوازش های حقیقی ات گویم و به راستی که گونه هایم نظیرش را ندیده بودند. می خواهم از بی چشمداشت بخشیدن هایت از بی شکوه گلایه شنیدن هایت بنویسم.
برچسب: برا بهترینمممممممممممممممممممم, نویسنده: شاهین تاريخ: يکشنبه 4 خرداد 1393 ساعت: 14:29